شاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
شاف . (اِ) پنبه که بدارو ترکرده بر چشمان نهند دفع رمد را. (شرفنامه ٔ منیری ). دارویی که بمیل در چشم کشند. (آنندراج ) : تیره چشمان روان ریگ روان را در زرور شاف شافی هم ز حصرم هم ز رمان دیده اند. خاقانی . باد چو باد عیسوی گرد سم براق او از پی چشم درد جان شاف شفای ایزدی . خاقانی . ◄ شافه . شیاف . مخفف شیاف . چیزی را که بطریق میل کوچک سازند و داروها بدان مالند و جهت معالجه در دبر کنند. (آنندراج ). در تداول عامه ٔ فارسی زبانان، شافه که بخود برگیرند. رجوع به شافه و شیاف شود. ♦ شاف ابیض ؛ دارویی از برای چشم . (ناظم الاطباء). شیاف ابیض . رجوع به شیاف ابیض شود : چو مرهم بود پنبه داغ مرا شد این شاف ابیض بچشمش دوا. طاهر وحید (از آنندراج ). ♦ شاف احمر ؛ شیاف احمر. نره . (ناظم الاطباء). رجوع به شیاف احمر شود. ۩ کنایه از ذکر و آلت تناسل : دیده ٔ مقعدش مگر کور است که همه سال با عصا باشد وگرش نیست علتی همه شب شاف احمر در او چرا باشد. سپاهانی (از شرفنامه ٔ منیری ).