واژه جو

شاه نعمت‌الله ولی | رباعیات | رباعی شماره ۲۲۸

/vâže/

گنجور؛ اشعار فارسی

دل در سر زلف دلستانش بستم وز نرگش چشم پر خمارش مستم من نیست شدم ز هست خود رستم از هستی اوست هستیم گر هستم

معنی شاه نعمت‌الله ولی | رباعیات | رباعی شماره ۲۲۸ | واژه جو