شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شکر گویم که باز سر مستم توبه کردم و لیک بشکستم از سر کاینات خاستهام بر در میفروش بنشستم زنده جاودان از آن گشتم که به خود نیستم به او هستم تا که فانی شدم، شدم باقی قطره بودم به بحر پیوستم سر به پایش نهادهام سر مست به امیدی که گیرد او دستم در نظر نور او به من بنمود هر خیالی که نقش او بستم نعمتالله حریف و او ساقی سید عاشقان سرمستم