شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چه خوش باشد گرت باشد فراغت از همه عالم فراغت خوش بود جانا اگر چه باشد آن یک دم اگر همدم همی خواهی چو ما با جام همدم شو و گر محرم همی جوئی مجو جز خویش را محرم خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست بیا و نوش کن جامی که خوش وقتی شوی در دم خیال نقش روی او و نور دیده ما بین که سرمستانه در خلوت نشسته هر دو خوش با هم دوای دردمندان است و درد عشق او خبر از ما کسی دارد که نوشد میز جام جم شراب شوق مینوشم سخن از عشق میگویم رایه الله فی عینی و عینی عینه فافهم بروای عقل سرگردان که من مستم تو مخموری حریف نعمت اللهم فراغت دارم از عالم