شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سالها شد که به جان طالب جانان خودم درد دل میطلبم در پی درمان خودم جام میبر کف و در کوی مغان میگردم رند سرمست خود و ساقی مستان خودم در نظر آینه میآرم و خود مینگرم عاشق روی خود و واله و حیران خودم مو به مو با همه خلق مرا پیوند است بسته سلسله زلف پریشان خودم نفسم آب حیاتی به جهان میبخشد خضر وقت خودم و چشمه حیوان خودم سید و بنده و محبوب و محب خویشم هر چه هستم دل و دلدار خود و آن خودم نعمت اللهم و با ساقی سرمست حریف بر سر خوان خودم دایم و مهمان خودم