شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۳۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشق و مستم و در کوی مغان میگردم جام میدارم و در دور روان میگردم درد دل دارم و درمان خوشی میجویم درد مینوشم و رندانه به جان میگردم در خرابات چو کام دل خود مییابم روز و شب گرد خرابات از آن میگردم ساقیم هر نفسی جام دگر میبخشد من سرمست از این است چنان میگردم هر کجا آینهای در نظرم میآید روی او مینگرم زان نگران میگردم آفتاب رخ او ملک جهان را بگرفت من چو سایه ز پیش گرد جهان میگردم نعمت الله در میکده بگشاد دگر زین گشاد است که من بسته میان میگردم