شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر کجا حسن خوشی مینگرم جان به عشق تو به او میسپرم نگرانم به جمال خوبان چه کنم حسن تو را مینگرم دم به دم کلک خیالت به کرم صورتی نقش کند در نظرم میخورم جام میعشق مدام غم بیهوده عالم نخورم به هوای در میخانه تو از سر هر دو جهان در گذرم تا ز اسرار میو دیر مغان خبری یافتهام بیخبرم بنده سید سرمستانم پیش رندان جهان معتبرم