شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خبر از دل اگر پرسی منم کز دل خبر دارم به چشم من ببین رویش که دائم در نظر دارم منم صوفی ملک دل که باشد شکر او وردم منم عطار شهر جان که در دکان شکر دارم مروا ی عاشق صادق که من معشوق جانانم بیاای بلبل شیدا که من گلهایتر دارم منم آن شمع مومین دل که میسوزم به عشق او ضمیر روشنم بنگر که چون در جان شرر دارم تو از میگشتهای مخمور و من سرمست ساقیم تو را چیز دگر دادند و من چیز دگر دارم ز هر خاکی که میبینی در او کان زری باشد ز من جو نقد این معنی که در دریا گهر دارم اگر عزم سفر داری بیا تا رهبرت باشم که تا گوئی در این عالم چو سید راهبر دارم