شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۵۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا گلی از گلستانش چیدهام بر لب غنچه بسی خندیدهام ماه در چشمم نمیآید تمام کافتاب حسن او را دیدهام هر کجا جام مئی آمد به دست شادی او خوش خوشی نوشیدهام تا توانستم به عشق عاشقان در طریق عاشقی کوشیدهام ز آتش عشقش چو خم میفروش نیک مستانه به خود جوشیدهام رندم و رندان مریدان منند پیرم و رندی بسی ورزیدهام مینمایم نعمت الله را چو نور گرچه از چشم همه پوشیدهام