شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۷۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خرابات عشق سرمستم از ازل بود تا ابد هستم این سعادت نگر که دستم داد کمری بر میان او بستم بر لبم لب نهاد بوسه زدم جان به جانان به ذوق پیوستم بر در میفروش رندانه با حریفان خویش بنشستم چشم سرمست او چو مینگرم زان نظر همچو چشم او مستم عقل مخمور دردسر میداد شکر گویم که رفت و وارستم نعمت الله رسید مستانه ساغر مینهاد بر دستم