شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آفتابست و سایه بان عالم به مثل او چنین چنان عالم جام گیتی نماست میبینش که نماید همین همان عالم غیر او دیگری نخواهد دید هر که بینا شود در آن عالم این میان و کنار کی بودی گر نبودی درین میان عالم صورت اوست نور دیده ما این معانی کند بیان عالم همه عالم نشان او دارد بینشان او بود نشان عالم هر زمان عالمی کند پیدا میبرد آورد روان عالم عالم عشق را نهایت نیست هست این بحر بیکران عالم نعمت الله چون میو جام است جام و میرا بدان بدان عالم