شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۹۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درد دردش به ذوق مینوشم خلعت از جود عشق میپوشم غم عشقش خریدهام به جهان به همه کائنات نفروشم تاج عشق ویست بر سرمن حلقه بندگیش در گوشم آتشی هست در دلم که مدام همچو خم شراب میجوشم مستم و چون سبوی میخواران عاشقان میکشند بر دوشم عاشقانه به باده نوشیدن تا که جان در تن است میکوشم نعمت الله یادگار من است نکند هیچکس فراموشم