شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فاش شد نام ما که قلاشیم عاشق و رند و مست و اوباشیم واله زلف یار دلبندیم مبتلای بلای بالاشیم یار سرمست چشم مخموریم عاشق شاهدان جماشیم نقش هستی خود فروشستیم این زمان عین نقش نقاشیم پشهای را به جان نیازاریم مورچهای را دلش نبخراشیم چون همه جز یکی نمیبینیم لاجرم ما همه یکی باشیم نقطه شد حرف و حرف شد سید ما بدین حرف در جهان فاشیم