شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چیست عالم سایه و آن آفتاب تن بود چون سایه و جان آفتاب نور عالم شمس دینش خواندهاند سر این دریاب و میخوان آفتاب از برای نزل و بزم عاشقان جام زرین است بر خوان آفتاب آفتاب حسن او عالم گرفت تا قیامت باد تابان آفتاب نور روی نعمت الله دیدهام مینماید در نظر آن آفتاب