شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من ترک میو صحبت رندان نتوانم از جان گذرم وز سر جانان نتوانم گوئی که برو توبه کن از باده پرستی زنهار مگو خواجه که من آن نتوانم بیزاهد و بیصومعه عمری بتوان بود لیکن نفسی بیمیو مستان نتوانم صدخانه توانم که به یک دم بگذارم ترک در میخانه رندان نتوانم با عشق در افتادم و تدبیر ندارم در درد گرفتارم و درمان نتوانم راز دل و دلدار نخواهم که بگویم اما چه توان کرد چو پنهان نتوانم با سید رندان خرابات حریفم منکر شدن حال حریفان نتوانم