شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۲۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشق مستم به کوی میفروشان میروم ساقی رندم به سوی باده نوشان میروم کوزه میدارم و رندانه میگردم روان عقل را بگذاشتم نزدیک مستان میروم نقطه در دایره بنمود خوش دوری تمام من که پرگار ویم بر گرد گردان میروم سایه نور خدایم میروم از جا به جا یا چو خورشیدی که در عالم بدینسان میروم گر نباشد صومعه، میخانه خود جای منست پادشاهم هر کجا خواهم چو سلطان میروم ناله زارم شنو کاین ناله درد دل است درد دل بردم بسی این دم به درمان میروم گوئیا من جامم و در دور میگردم به عشق لب نداده بر لب دلدار بوسان میروم الصلاای عاشقان با من که همره میشود بلبل مستم روان سوی گلستان میروم جام میشادی جان نعمت الله میخورم با حریفان خوش روان در خلوت جان میروم