شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۳۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خسته حالیم و ز زلف تو شفا میطلبیم دردمندیم و ز وصل تو دوا میطلبیم هر کسی را ز تو گر هست به نوعی طلبی ما به هر وجه که هست از تو تو را میطلبیم از خدا نعمت جنت طلبد زاهد و ما به خدا گر ز خدا غیر خدا میطلبیم آنکه ما میطلبیمش همه دانند و لیک نیست ما را که بگوئیم کرا میطلبیم مشکل اینست که سعی طلب ما هرگز نرسیده است بدان جای که ما میطلبیم کیمیائی که مس قلب از او زر گردد به یقین از نظر پاک شما میطلبیم گر بقا میطلبی باش فنا چون سید ما ز خود ناشده فانی چه بقا میطلبیم