شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رخت بربستیم و دل برداشتیم آمده نا آمده پنداشتیم چون خیالی مینماید کائنات بود و نابودش یکی انگاشتیم در زمین بوستان دوستان سالها تخم محبت کاشتیم مدتی بستیم نقشی در خیال بر سواد دیدهاش بنگاشتیم عاقبت دیدیم جز نقشی نبود از خیال آن نقش را بگذاشتیم در خرابات فنا ساکن شدیم عاشقانه چاه جاه انباشیم تا خلیل الله آمد در کنار نعمت الله از میان برداشتیم