شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۵۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر رندی و مینوشی بیا میخانهای داریم و گر تو عشق میبازی نکو جانانهای داریم اگر از عقل میپرسی ندارد نزد ما قدری وگر مجنون همی جوئی دل دیوانهای داریم درین خلوتسرای دل نشسته دلبری با ما هزاران جان فدای او که خوش میخانهای داریم تو گر گنجی همی جوئی در آ در کنج دل با ما که گنج ما بود معمور و در ویرانهای داریم همه غرقیم و سرگردان درین دریای بیپایان ولیکن هر یکی از ما نکو دردانهای داریم چنین جائی که ما داریم به نزد او چه خواهد بود برای شمع عشق او عجب پروانهای داریم خراباتست و ما سرمست و سید جام میبر دست درین میخانه باقی، میمستانهای داریم