شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اجازت گر دهد دلبر به پای او سر اندازیم سر اندازیم در پایش بپا انداز جانبازیم خیال نقش روی او همیشه در نظر داریم نمیبینیم جز رویش به غیر او نپردازیم میان ما و او سریست غیر ما نمیداند رقیبان غافلند از ما که چون محرم رازیم اگر جانان بفرماید که جان و تن براندازیم به جان او که این هر دو حجاب از رو بر اندازیم نگار نازنین ما اگر نازی کند باری نیازاریم ما ازجان به پیش ناز او نازیم در آ در بحر ما با ما که ما موجیم و او دریا به عینه ما یکی باشیم به اسم و رسم مینازیم بیاای سید مستان که ما رندان خوش باشیم بیاور ساغر پر میکه با وی نیک دمسازیم