شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۸۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
در خرابات مغان مست وخراب افتادهایم توبه بشکستیم و دیگر در شراب افتادهایم عاشقان را همدم جامیم و با ساقی حریف فارغیم و در دهان شیخ و شاب افتادهایم دیده ما تا خیال روی او درخواب دید گوشهای بگزیدهایم و خوش به خواب افتادهایم گر نه فصل هجر میخوانیم این گفتار چیست ور نه بحث وصل داریم از چه باب افتادهایم ما ز پا افتادهایم افتادگان را دست گیر کز هوای جام میدر اضطراب افتادهایم تا ز سودای سر زکفش پریشان گشتهایم مو به مو چون زلف او در پیچ و تاب افتادهایم نعمت الله در کنار و ساغر میدر میان بر در میخانه مست و بیحجاب افتادهایم