شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۱۸۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم مجنون منم لیلی نمیگوئی چه میگویم مگر گم کردهام خود را که خود را باز میجویم اگر نه ساقی مستم چرا جویای رندانم وگر نه ذوق میدارم چرا میخانه میپویم اگر گویم که نیکویم مکن عیبم که من اویم چنان مستم که ازمستی نمیدانم چه میگویم خیال غیر گر بینم که نقشی درنظر دارد به آب دیده ساغر خیالش را فرو شویم خراباتست وماسرمست وساقی جام میبر دست بده ما را مگو زاهد که من ساقی نیکویم امیر میفروشانم که رندانم غلامانند مگر سلطان نشانم من که شاهانند انجویم میو جامی اگر جوئی که باشی همدمش یکدم بیا و نعمت الله جو در این دوران که من اویم