شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما اناالحق از وجود حق مطلق میزنیم از وجود حق مطلق ما اناالحق میزنیم ماه گردون را به تیغ معجز انگشت عشق همچو جد خویشتن بیخویشتن شق میزنیم ما و حق گفتن معاذ الله چو ما بیما شدیم از حقای یاران قفا بر فرق احمق میزنیم چون کلام اوست هر قولی که میگویند خلق لاحرم صدیق وار از صدق صدق میزنیم شیشه تقوی دگر بر سنگ قلاشی زدیم در خرابات مغان جام مروق میزنیم نعمت الله از وجود خود چو فانی شد بگفت ما اناالحق از وجود حق مطلق میزنیم