شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۱۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر چند ما به جسم ز اولاد آدمیم اما به روح پاک ز ابنای خاتمیم هستیم بینیاز و فقیریم از همه این از کمال ماست که محتاج عالمیم جام جهان نما که به ما نور خود نمود گفتا ببین که آینه اسم اعظمیم ما را وجود داد و به خود هم ظهور کرد پیوستهایم بر هم و پیوسته با همیم با جام میمدام چو رندان باده نوش لب بر لبش نهاده و مستانه همدمیم هر چند افصحیم در اوصاف او ولی در کنه ذات عاجز و حیران و ابکمیم ما بندهایم و سید ما نعمت الله است نزد خدا و خلق از آن رو مکرمیم