شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۳۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
راحت جانم توئیای جان وای جانان من بیوصالت راحتی چندان ندارد جان من رونق ایمان من قدرش نبودی این قدر گر نبودی کفر زلفت رونق ایمان من نقد گنج تو بود کنج دل ویرانهام گنج اگر خواهی بجو کنج دل ویران من باده مینوشی در آ در گوشه میخانهای ذوق ما داری طلب کن مجلس مستان من مبتلایم از بلایت کار من بالا گرفت دردمندم درد دردت میکند درمان من ساقی سرمستم و میخانه را کردم سبیل زاهد مخمور کی ماند درین دوران من میر رندان جهان امروز نزد عارفان نعمت الله منست و سید و سلطان من