شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۴۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هرچه بینی در میان انجمن عاشق و معشوق را بین همچو من گر خیال نقش بندی در ضمیر یوسفی را مینگر در پیرهن در دل ما آتش جانسوز عشق روشنش میبین چو شمعی در لکن کفر زلف اوست عالم سر به سر کفر زلف از روی ایمان بر فکن عاشق و معشوق عشقیای عزیز یادگار ما نگه دار این سخن نور او در دیده عالم نگر زان که او جانست عالم چون بدن نور چشم نعمت الله را ببین حق و خلق با همدگر میبین چو من