شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای دل به درخانه جانانه گذر کن مستانه در آن کوچه میخانه گذر کن هشیار صفت بر سر کویش مروای دل رندانه مجرد شو و مستانه گذر کن با صورت جان مهر معانی نتوان یافت چون سایه شو و بر در آن خانه گذر کن جان ساز تو پروانه آن شمع جمالش مستانه بر آن شمع چو پروانه گذر کن چون مردمک دیده ما گوشه نشین شو بیمنت کاشانه ز کاشانه گذر کن ریش دل ما مرهم و افسون بپذیرد ای ناصح ازین گفتن افسانه گذر کن سید تو اگر طالب دردانه عشقی دریا شو و از قطره دردانه گذر کن