شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۲۹۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما آشنای خویشیم بیگانگی رها کن دردی به ذوق مینوش درد دلت دوا کن در بحر ما قدم نه با ما دمی برآور آب حیات ما نوش میلی به سوی ما کن خواهی که پادشاهی یابی چو بندگانش بر درگه کریمان در یوزه چون گدا کن داری هوا که گردی سردار بر در او در پای دار سر نه هم ترک دو سرا کن هر مظهری که بینی جام جهان نمائیست مظهر در او هویداست نظاره خدا کن جام شراب مینوش شادی روی رندان مستانه این چنین کار بیروی و بیریا کن با سید خرابات رندانه عهد بستی مشکن تو عهد خود را آن عهد را وفا کن