شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای منور دیده مردم به نور روی تو عالمی آشفته چون باد صبا از بوی تو عقل میخواهد که گردد گرد کوی تو ولی گرد اگر گردد نگردد هیچ گرد کوی تو هر چه میبینم بود در چشم من آئینهای مینماید در نظر نقش خیال روی تو گر به کعبه میروم یا میروم در میکده واقفی بر حال من باشم به جستجوی تو ما در این دریا به هر سوئی که کشتی میرود میرویم و رفتن ما نیست الا سوی تو قیمت یک موی تو دنیی و عقبی کی دهد کی ستانم کی دهد یک تارئی از موی تو زاهد مخمور باشد روز و شب در گفتگو سید سرمست ما دائم به گفتگوی تو