شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۱۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل ز جان برگیر و جانان را بجو کفر را بگذار و ایمان را بجو سایه بگذار آفتابی را طلب این مجوای یار ما آن را بجو آبروئی جو در این دریای ما جو چه میجوئی تو عمان را بجو گنج او درکنج ویران دل است گنج خواهی کنج ویران را بجو مجمع اهل دلان گر بایدت مو به مو زلف پریشان را بجو گر حضور صحبتی جوئی چو ما زاهدان بگذار و رندان را بجو نعمت الله را بجو گر عاشقی جام میبستان و مستان را بجو