شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۲۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آبرو جوئی بیا از ما بجو دل به دریا ده بیا دریا بجو دو جهان بگذار تا یکتا شوی آنگهی یکتای بیهمتا بجو رند مستی گر همی خواهی بیا در خرابات مغان ما را بجو دیده بگشا نور چشم ما نگر عین ما در دیده بینا بجو ما به دست زلف او دادیم دل در سر ما مایه سودا بجو در عدم ما را حضوری بس خوش است گر حضوری بایدت آنجا بجو هر چه میبینی از او دارد نصیب نعمت الله از همه اشیا بجو