شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درین دریا درآ با ما و عین ما به ما میجو چه میخواهی ازین و آن خدا را از خدا میجو عجب حالیست حال ما که گه موجیم وگه دریا به هرصورت که بنماید از آن معنی ما میجو خراباتست و رندان مست و ساقی جام میبر دست حریفی گر همی جوئی بیا آنجا مرا میجو به عشقش گر شوی کشته حیات جاودان یابی چو جانت زنده دل گردد ز جانت خونبها میجو در آ در بزم سرمستان میجام فنا بستان بنوش آب حیاتی و بقائی ز آن فنا میجو حضور بینوایان است و ما سردار ایشانیم بیا بنواز ساز ما نوای بینوا میجو به گرد دو سرا گردی که میجویم نوای خود بگیر آن دامن خود را مراد دو سرا میجو اگر درد دلی داری بیا همدرد سید شو حریف دردمندی شو ز درد او دوا میجو