شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
نقشی نبستهایم به غیر از خیال او حسنی نیافتم جدا از جمال او از لوح کائنات نخواندیم هیچ حرف کان حرف را نبود خطی از مثال او ما را هوای چشمه آب زلال نیست تا نوش کردهایم شراب زلال او هر کس که نیست عاشق او، نیست هیچکس انسان نخوانمش که نخواهد وصال او ماعاشقان بیسر و بیپای حالتیم از حال ما مپرس که یابی تو حال او ساقی سؤال کرد که مینوش میکنی جانم فدای باده و حسن سؤال او مستست نعمت الله و بر دست جام می بستان و نوش کن که بیابی کمال او