شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۳۵۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا نفرماید بگو بشنو ز من آن را مگو جان به جانان ده ولیکن سر جانان را مگو گر به کفر زلف او ایمان نداری همچو ما دم مزن گر مؤمنیای یار من آن را مگو آب چشم ما به هر سو رو نهاده میرود خوش درین دریا نشین و وصف یاران را مگو ذوق ما داری بیا با جام مییک دم برآر پیش میخواران مرو اسرار مستان را مگو نعمت الله را بجو و حال خود با او بگو هرچه فرماید بدان و راز سلطان را مگو