شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۱۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من روح نازنینم از کالبد رمیده من ساغر قریبم از ملک جان رسیده مست میالستم جام بلی به دستم در خلوتی نشستم با دلبر آرمیده در کنج جان مقیمم با اهل دل ندیمم فارغ ز خوف و بیغمای نور هر دو دیده خورشید جسم و جانم نور مه روانم شهباز لامکانم از آشیان پریده من ناظر خدایم منظور کبریایم هم شاه و هم گدایم دیده چو من ندیده فرزند عشق یارم پرورده نگارم چون گلشکر من و او هستیم پروریده چون نور لطف اویم جز لطف او چه گویم هر نکتهای که گویم او گفته و شنیده درگوشه یقینم با دوست هم قرینم ایمن ز کفر و دینم از این و آن بریده مطلوب طالبانم معشوق عاشقانم من سید زمانم خط بر خودی کشیده