شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۲۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیده دل از تو منور شده مجمع جان از تو معطر شده زلف تو آشفته شده سر به سر در سر سودات بسی سر شده این دل ما بود به عشق تو خوش وصل تو را یافته خوشتر شده ذرهای از نور رخت تافته در نظر روشن ما خور شده قطرهای از آب زلال لبت گشته روان چشمه کوثر شده نقش خیال تو پدید آمده آدم از آن نقش مصور شده ساغر میداده نشانی به ما زان لب ما همدم ساغر شده عقل اگر آمد و گر شد چه شد آمده بسیار و مکرر شده بنده زده بوسهای بر پای او در همه جا سید و سرور شده