شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دل ز ما کردی بری یعنی که چه هیچ با ما ننگری یعنی که چه بیحریفان خلوتی دارم مدام میبه تنها میخوری یعنی که چه مینهی لب بر لب جام شراب آبرویش میبری یعنی که چه رو گشائی راز گوئی با صبا پرده گل میدری یعنی که چه بر سر راه امید افتادهایم بر سر ما نگذری یعنی که چه هر نفس آئینه روشن دلی میبری میآوری یعنی که چه دم مزن از سیدی گر عاشقی بندگی و سروری یعنی که چه