شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چشم ما روشن به نور روی اوست لاجرم من دوست میبینم به دوست رند مست از گفت و گو ایمن بود هر که مخمور است او در گفتگوست عشق را با رنگ و بوئی کار نیست عقل دایم در هوای رنگ و بوست صد هزار آئینه گر بینم به چشم در همه آئینهها چشمم بر اوست موج در دریا روان گردد مدام آب جوید همچو ما در جستجوست هیچ بد خود دیده سید ندید آفرین بر دیده بینای اوست