شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۸۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دنیا حکایتیست حکایت چه میکنی حاصل چو نیست شکر شکایت چه میکنی والی مجو ولایت او را به او گذار بیوالی و ولی تو ولایت چه میکنی بحریست بیکران و در او ما مجاوریم با بحر ما حدیث نهایت چه میکنی منصوروار بر سر دار فنا بر آ بگذر ز هست و نیست به غایت چه میکنی عقل است دشمن تو و گوئی که یار ماست چون دوستدار هست حمایت چه میکنی گوئی که میل ماست به غایت در این طریق غایت چو نیست میل به غایت چه میکنی ترک هوای خویش بگو در هوای او بیعشق او هوای هوایت چه میکنی الهام دوست میرسدت دم به دم به دل ای بیخبر حدیث و روایت چه میکنی دریاب نعمت الله و جام مئی بنوش با همدمی چنین تو حکایت چه میکنی