شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۴۹۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر به دلبر دل سپاری دل بری جان به جانان ده که تا جان پروری دست بگشا دامن دلبر بگیر سر به پایش نه که یابی سروری جام میمی خور غم عالم مخور تا که از عمر عزیزت برخوری عین مطلوبی و از خود بیخبر طالب نقش و خیال دیگری جنت المأوای دل صاحبدل است خوش در آ گر ره به جنت میبری عشق از معشوق میآرد خبر نزد عاشق از ره پیغمبری نعمت الله یادگار سید است یافته بر جمله رندان مهتری