شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۰۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گذری کن به سوی ما گذری نظری کن به حال ما نظری بر در میفروش معتکفیم خوش مقامی شریف و نیک دری لیس فی الدار غیره دیار نیست جز وی در این سرا دگری آتشی در دل است و جان سوزد دم گرمم کند از او اثری رند مستیم و بیخبر ز جهان که رساند به بیخبر خبری با من از حور و از بهشت مگو چه کنم بوستان مختصری بنده سید خراباتیم شدم از بندگیش معتبری