شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۰۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز سودای جهان بگذر اگر سودای ما داری هوای خویشتن بگذر اگر ما را هوا داری مرو دورای عزیز من بیا نزدیک ما بنشین چرا بیگانه میگردی نشان آشنا داری خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست از این مجلس گریزانی بگو عزم کجا داری بروای عقل سرگردان که من مستم تو مخموری ندارم راحتی از تو مرا زحمت چرا داری فدا کن جان اگر خواهی که عمر جاودان یابی فنا شو از وجود خود اگر عشق بقا داری ز خلوتخانه دیده خیال غیر بیرون کن بگوای نور چشم من به جای او که را داری سبوی خود چو بشکستی به بحر ما چو پیوستی بشو غواص این دریا که دری پربها داری ندیم بزم سید باش اگر فردوس میجوئی حریف نعمت الله شو اگر نور خدا داری