شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۰۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یاریست یار یاران یاری چگونه یاری یاری که میتوان گفت داریم یار غاری یاری اگر ز یاری باری رسید بر وی ما را نبود هرگز از یار خویش باری نقش خیال رویش بر دیده مینگاریم در چشم ما نظر کن روشن ببین نگاری جز عاشقی و رندی کار دگر نداریم مستانه در خرابات مائیم و خواندگاری در عین ما نظر کرد خلوتسرای خود دید بر جای خویش بنشست بگرفته خوش کناری مینوش ساغر میمی بوس دست ساقی باشد که بگذرانی رندانه روزگاری جام جهان نمائی بستان ز نعمت الله تا رو به تو نماید خورشید بیغباری