شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ز من توحید میپرسی جوابت چیست خاموشی بگفتن کی توان دانست گویم گر به جان کوشی ز توحید ار سخن گوئی موحد گویدت خاموش سخن اینجا نمیگنجد مقام تو است خاموشی تو پنداری که توحیدست این قولی که میگوئی خدا را خلق میگوئی مگر بیعقل و بیهوشی موحد او موحد او و توحید او چه میجوئی من و تو کیستیم آخر به باطل حق چرا پوشی معانی بدیع تو بیان علم توحید است نه توحید است اگر گوئی که توحیدست فرموشی حدیث میچه میگوئی بهه ذوق این جام میدر کش زمانی همدم ما شو برآ از خواب خرگوشی ز جام ساقی وحدت میتوحید مینوشم حریف نعمت الله شو بیا گر باده مینوشی