شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر نه درد او بودی دوای دل که فرمودی و گر نه عشق او بودی طبیب ما که میبودی خیالش نقش میبندم به هر حالیکه پیش آید نیابم خالی از جودش وجود هیچ موجودی بیا و نوش کن جامی ز درد درد عشق او که غیر از درد درد او ندیدم هیچ بهبودی خراباتست و ما سرمست و ساقی جام میبر دست مده تو پند مستان را ندارد پند تو سودی اگر نه جام میبودی که از ساقی خبر دادی و گر نه آینه بودی به ما او را که بنمودی بنه بر آتش عشقم که تا بوی خوشی یابی بسوزانم کزین خوشتر نیایی در جهان عودی طلسم گنج سلطانی معمائیست پر معنی اگر نه سیدم بودی معما را که بگشودی