شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درد عشقش اگر به جان بردی گوی دولت ز همگنان بردی گر خریدی غمش به هر دو جهان سود و سرمایه جهان بردی جرعه درد درد اگر خوردی راحت عمر جاودان بردی کشته عشق اگر شدیای دل مژدگانی بده که جان بردی سخنم گر بری به میخانه تحفهای پیش عاشقان بردی آمدی نزد من شدی عاشق نقد گنجینه رایگان بردی گر کناری گرفتی از عالم نعمت الله از میان بردی