شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ترک مستم میپرستم یللی ساغر باده به دستم یللی عهد با ساقی ببستم تننا توبه را دیگر شکستم یللی مدتی بوده اسیر بند عقل از چنین بندی بجستم یللی نیست گشتم از خود و هر دو جهان از وجود عشق هستم یللی دردسر میداد مخموری مرا باده خوردم باز رستم یللی زاهد هشیار را با من چه کار سید رندان مستم یللی