شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۵۶۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از برای خدا بیا ساقی بده آن جام جانفزا ساقی عاشق و رند و مست و اوباشیم نظری کن به حال ما ساقی نفسی بیشراب نتوان بود پرکن آن جام میبیا ساقی درد ما را به جرعه دردی خوش بود گر کنی دوا ساقی بزم عشقست و عاشقان سرمست عقل بیگانه آشنا ساقی در بهشتیم و باده مینوشیم میتجلی بود خدا ساقی نعمت الله حریف و میدر جام خوش حضوری است خاصه با ساقی