شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
عاشق رندی که او همدرد ماست جام درد درد او ما را دواست هر که او از خویش بیگانه بود گو بیا اینجا که با ما آشناست ساقی مستیم و جام میبه دست میپرست رند سرمستی کجاست موج بحر ماست دریای محیط حوض کوثر جرعهای از جام ماست ناله نی بشنوای جان عزیز بینوایان را نوائی بینواست در خرابات فنا دارم مقام خوش مقامی این سر دار بقاست عاشقان در عشق گر کشته شوند نعمت الله کشتگان را خونبهاست