شاه نعمتالله ولی | غزلیات | غزل شماره ۱۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر ذره که میبینی خورشید در او پیداست در دیده ما بیند چشمی که به حق بیناست گر شخص نمیبینی در سایه نگر باری همسایه او مائیم این سایه ازو پیداست تا صورت خود بیند در آینه معنی معنی همه عالم در صورت او پیداست ما در طلبش هر سو چون دیده همی گردیم ما طالب و او مطلوب وین طرفه که او با ماست موجیم در این دریا مائیم حجاب ما چون موج نشست از پا مائی ز میان برخواست هر بنده که میبینی دریاب که سلطانیست هر قطره ز جود او چون درنگری دریاست گفتار خوشم بشنو کز ذوق همی گویم گر بنده ز خود گوید سید به خدا گویاست